تولدت مبارک دختر نازنینم
از طرف مامان و بابا
امروز 4 اسفند 1387 مهلا خانم یک سالت تموم شده و وارد 2 سالگی شدی
این نامه رو مامانت برات نوشته، البته پی نوشتهای متن رو من برات نوشتم.
دخترکم من مامانتم، امشب بالاخره فرصت شد که برات بنویسم، گوشه ای از اون همه حرفهایی که دلم می خواسته به تو بگم رو برات بنویسم. نمی دونم از کجا شروع کنم؟ از روزی که فهمیدم تو در وجودم هستی یا روزی که اولین تکانهای تو را در وجودم احساس کردم و یا از روزهایی که به اسم تو فکر می کردم.
البته این رو باید بهت بگم که حس مادرانه ای که بعد از به دنیا آمدنت در وجودم احساس کردم کاملا جدید و تجربه نشده بود و با هیچ کدام از حسهای قبلی مقایسه شدنی نبود. از جنس دیگری بود که فقط وقتی خودت مادر شدی می فهمی. این حس در وجود من با گریه شروع شد. نمی دونم چرا؟
روز اول در بیمارستان وقتی چشمم رو باز کردم اولین جمله ای که پرسیدم این بود که دست و پاش سالمه؟ و همه گفتند آره، خدا بهت یه دختر خوشگل توپولی داده. آخه با توجه به شرایطی که من داشتم ( درس و دانشگاه و کار و... ) بدنیا اومدن یه دختر 3.5 کیلویی چیزی شبیه به معجزه بود!*
روز اول حس عجیبی داشتم. حسم شبیه به وقتایی بود که انگار یه چیزی رو که خیلی دوست داشتم خریدم، مثل یک کیف یا **... .
شاید تعجب کنی ولی همون شب اول*** یک اتفاق جالب افتاد، تو از اول شب تا حدودای صبح یکریز داشتی شیر میخوردی، بعد که شیر خوردنت تموم شد، شروع کردی به سکسکه کردن. اولش به نظرم طبیعی بود، اما بعد از گذشت 45 دقیقه که همچنان سکسکه می کردی گفتم وای! دخترم از اوناییه که قراره چند سال سکسکه کنه و تو تلوزیون نشونش بدن. فریاد زدم و پرستار رو صدا کردم و گفتم سکسکه ی دختر من بند نمی آد دکتر رو خبر کنید. پرستار خندید و ... .خلاصه چنان حس مادرانه ی شدیدی در من ایجاد شد که احساس میکردم پاره ای از وجودم که نه چیزی بسیار با ارزش تر از وجودم هستی، اینطور شد که اومدی شدی قند و نبات و شکلات مامان و بابا.
البته دلم می خواد که از خودم تشکر کنم (تعجب نکنی ها) و یه خسته نباشی جانانه به خودم بگم، البته این به خاطر تو نیست، چرا که مراقبت کردن از تو کوچکترین زحمتی برای من نداشت و به این خاطر هم اصلا خسته نیستم، بلکه بخاطر مواقع دشواری بود که برام پیش اومد و خداوند بزرگ به خاطر وجود تو دست رحمتش رو یکبار دیگر به طرف من دراز کرد و این توان رو به من داد که اونها رو پشت سر بذارم.
الان تو کنارم خوابیدی، یک خواب کودکانه، خوابی که شاید برای ما بزرگترها فقط یک خاطره شیرین از اون مونده باشه، شاید چیزی شبیه به خواب بعد از ظهر تابستونهای گرم زیر کولر خنک، نمی دونم . . . .
آرزوی من و بابا این هست که بتونیم روزهای کودکی خوبی رو برات بسازیم تا توش بتونی بریزی، بپاشی، بشکنی، بخندی، قهرکنی و خلاصه هر کودکانه ای که داری انجام بدی و شاید بخاطر تغییر زمانه نتونیم اون روزهای کودکی خودمون و اون نوع از آرامش و آغوش پدر و مادر و لذت مادری که همیشه توی خونه منتظر ما بود و بوی استانبولی پلوش از در خونه دلمون رو گرم میکرد و خیلی چیزای دیگه رو برای ایجاد کنیم، اما این قول رو بتو میدیم که همیشه بهترین کاری که یه پدر و مادر خوب باید انجام بدن رو انجام بدیم.
* البته محققین تغذیه و پزشکان متخصص زنان آبمیوه ها و غذاهایی که بابات برای مامانت هر روز تهیه میکرده و به زور بهش میداده و میخورده رو در این معجزه بی تاثیر ندونستن.
** این حس رو مادرت قبلا خیلی زیاد تجربه کرده بود.
*** دخترم اگه یه موضوع رو بهت بگم باور نمیکنی ولی شب قبل از به دنیا اومدنت تا امروز که یک ساله شدی آخرین شبی بود که مامانت پشت سر هم تونسته 3 ساعت بخوابه و بدون استثنا تمام شبها کنارت بوده و حداقل هر 2 ساعت یکبار بیدار شده. ممکنه باور کردن این موضوع سخت باشه که زنی که صبح ساعت 7 باید بره سر کار شب رو اونجوری بخوابه و حتی ممکنه کاری غیر منطقی به نظر برسه ولی حاصل این فداکاری مادرت بوده که بدون اغراق بعد از گذشت یک سال من و مامانت فقط 2 بار صدای گریه ی تو رو شنیدیم اونم یک بار موقع واکسن زدن و یک بار هم من 3 ماهگی یواشکی بهت سن ایچ داده بودم که دل درد گرفته بودی و البته بعد از 5 دقیقه گریه کردن ساکت شدی. و حتی امشب که برای یاد دادن شمع فوت کردن (برای جشن تولدت) برات شمع روشن کرده بودم و دستت رو زدی به شعله تازه خاموش شدهی شمع و دور انگشتت کاملا پارافین مایع داغ چسبید و انگشتت قرمز شد، بجای گریه کردن با تعجب ما رو نگاه می کردی و ساکت شده بودی.
اینم چند تا عکس از مهلا خانم عزیز در حالت های مختلف:
مهلا خانم در حال خواب در ۴ روزگی


مهلا خام در حال ریخت و پاش و صرف صبحانه در ١٠ ماهگی:


مهلا خانم در حالی که آماده شده بره مهمونی خونه عمو مهدی و خاله مینا در ١١ ماهگی:

مهلا خانم در حالی که منتظر اومدن مهمونه در ١١ ماهگی:

مهلا خانم در حال حرکات آکروباتیک و پیاد هشدن از اسباب بازی خودش بدون کمک والدین در ١ سالگی:


مهلا خانم در حال شیطونی کردن و دست زدن در یک سالگی:




اینم یک عکش افتخاری از مراسم خداحافظی با عمو احمد و خاله مریم به اتفاق عمو مهدی و خاله مینا و بابا و مامانت:

پایان.