داستانهای کودکی ام

من مهلا هستم، بابام بهم میگه مهلا طلا، چون یک بار بیشتر زندگی نمی کنم برای همین می خوام تجربیات بابا و مامانم رو یاد بگیرم و به شما هم یاد بدم تا مجبور نشم خودم هزینه کنم برای تجربه کردن اونا.
 
شروع دوباره
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  

مهلا جان!

تصمیم گرفتن دوباره نوشتن را شروع کنم،

بیا اینجا:

http://pulse.yahoo.com/_EC4HB2NVYIZBM4LENCT563LRFM/blog

منتظرت هستم



 
وقتی مهلا شروع به باجگیری کرد!
ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸  

دختر عزیزم سلام. می دانم از دستم ناراحتی چون مدت زیادی است که برایت نامه­ای ننوشته ام. اما به هر حال توانستم بر بسیاری از مشکلاتی که پیش رو بود غلبه کنم و این نامه را به عنوان شروع دوره جدید نامه­هایم برایت بنویسم. از این به بعد تصمیم دارم علاوه بر اینکه تجربیات خودم را برایت می نویسم، خاطرات و نکات جالب توجه در زندگی و رفتار تو را هم برایت بنویسم. امروز که دارم این نامه رو می­نویسم تا درست یک سال و پنج ماه و سه روز است که به جمع ما اومدی. نمی­دونم کارها و زیرکی­هایی که از خودت نشون می­دی، آرامش و صبر و حوصله­ای که در رفتارت داری، میل زیاد به یادگیری و خیلی چیزای دیگه که برای من و مادرت خیلی جالب و عجیبه، یک امر طبیعی به خاطر سن تو است یا اینکه تو بعضی از اونا را به طور ویژه از خودت نشون میدی. البته دوست دارم یه موقع در مورد کارهای عجیب و غریبی که انجام میدی کامل توضیح بدم. بعلا می­خوام در مورد رفتاری که چند روزی­است شروع کردی و عکس العمل من و مادرت صحبت کنم.

حتما قبلا گفتم که تو از نوزادی گریه نمی­کردی و به جز در موارد خیلی خاصی صدای گریه تو شنیده نشده بود. حدود یک ماهی است پرستاری که تو را نگهداری میکند خودش صاحب بچه شده و احتمالا تو از نزدیک و با توجه به هوشی که داری متوجه گریه­های اون و توجه مادرش بهش شده­ای. برای همین چند وقتی است که وقتی چیزی می­خواهی، شروع میکنی به گریه کردن. البته چون خیلی وقتها نمی­توانی واقعا گریه کنی شروع می­کنی به ادای گریه کردن را در آوردن. صدایی بین خنده و گریه که دستهایت را میگذاری روی چشمهایت و معمولا سرت را روی زمین میگذاری ( که مثلا داری خیلی شدید گریه می کنی.) البته مواقعی هم پیش آمده که واقعا از ته دل زدی زیر گریه.

من و مادرت هم برای اینکه این باجگیری عاطفی در تو نهادینه نشود، اصلا به آن توجه نمی کنیم و در این مواقع سعی می ­کنیم حواس تو را به چیز دیگری جلب کنیم و ضمن آرام کردن تو از رسیدن به مقصودت با این روش جلوگیری کرده باشیم. البته چون تو معمولا به یک چیز خاص زیاد گیر نمی­دهی، این شیوه خیلی راحت پیاده می­شود و به محض صحبت کردن یا جلب توجه چیز یا کار دیگه بی خیال طرحت می­شوی. زمان و نحوه­ی استفاده کردن از این شیوه همیشه من و مادرت را به خنده می­اندازد و اینکه تو چقدر خوب می­دانی من و مادرت از چه کارها یا چیزهایی خوشمان نمی­آید و با آن مخالفت خواهیم کرد که از قبل می­روی سراغ این روش. به هر حال امیدوارم اکنون که این نامه را می­خوانی لبخند بر لب داشته باشی و با مروری که در خاطراتت می­کنی ببینی که آیا من و مادرت توانسته­ایم به نحو مناسبی در این مورد به تو آموزش بدهیم یا نه؟

این هم یک عکس از روزی که به مناسبت تولد پسرخاله محمد امین تو به قزوین رفته بودیم.



 
دخترم روزنامه مستقل اینترنتی آغاز به کار کرد
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥  

دخترم سلام

حتما از اینکه مدتیه برات نامه ننوشتم از دستم ناراحتی

اما باید بگم که علاوه بر کارها و مشکلاتی که معمولا تو اسفند ماه ایرانی ها و مخصوصا من که سربازم با اونها درگیر هستم، تقریبا قسمت زیادی از وقت من در اینترنت توسط روزنامه ای که اخیرا با همکاری تعدادی از دوستان راه اندازی کردیم پر شده.

البته این روزنامه هنوز با چیزی که باید باشه فاصله زیادی داره اما امیدوارم بتونیم با تلاش و همکاری دوستان به نقطه دلخواهمون برسیم.

آدرس روزنامه اینه:

www.ROOZNAME.org

و از همه ی دوستانی که این مطلب رو میخونند دعوت می کنم در صورت تمایل به همکاری در روزنامه به من ایمیل بزنن یا تو نظراتشون برای همین نامه ایمیل خودشون رو بدن تا باهاشون تماس بگیرم.

دخترم امیدوارم منو بخشیده باشی و دعا کنی ما بتونیم روزنامه رو اونطوری که می خواهیم ادامه بدیم.

تا نامه ی بعدی خدانگهدارت باشه.



 
بهترین داستان زندگی
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦  

در این اوضاعی که همه ی پست ها خصوصی شدن و هزینه ارسال نامه زیاد شده، یه تلگراف از بابام اومده که توش گفته قراره همین روزا یک نامه که با پست عادی ارسال شده، به دستم برسه و توش بهترین داستان زندگیم رو برام تعریف کنه!!



 
مهلا خانم تولدت مبارک
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤  

تولدت مبارک دختر نازنینم

از طرف مامان و بابا

امروز 4 اسفند 1387 مهلا خانم یک سالت تموم شده و وارد 2 سالگی شدی

 

این نامه رو مامانت برات نوشته، البته پی نوشتهای متن رو من برات نوشتم.

 

دخترکم من مامانتم، امشب بالاخره فرصت شد که برات بنویسم، گوشه ای از اون همه حرفهایی که دلم می خواسته به تو بگم رو برات بنویسم. نمی دونم از کجا شروع کنم؟ از روزی که فهمیدم تو در وجودم هستی یا روزی که اولین تکانهای تو را در وجودم احساس کردم و یا از روزهایی که به اسم تو فکر می کردم.

البته این رو باید بهت بگم که حس مادرانه ای که بعد از به دنیا آمدنت در وجودم احساس کردم کاملا جدید و تجربه نشده بود و با هیچ کدام از حسهای قبلی مقایسه شدنی نبود. از جنس دیگری بود که فقط وقتی خودت مادر شدی می فهمی. این حس در وجود من با گریه شروع شد. نمی دونم چرا؟

روز اول در بیمارستان وقتی چشمم رو باز کردم اولین جمله ای که پرسیدم این بود که دست و پاش سالمه؟ و همه گفتند آره، خدا بهت یه دختر خوشگل توپولی داده. آخه با توجه به شرایطی که من داشتم ( درس و دانشگاه و کار و... ) بدنیا اومدن یه دختر 3.5 کیلویی چیزی شبیه به معجزه بود!*

روز اول حس عجیبی داشتم. حسم شبیه به وقتایی بود که انگار یه چیزی رو که خیلی دوست داشتم خریدم، مثل یک کیف یا **... .

شاید تعجب کنی ولی همون شب اول*** یک اتفاق جالب افتاد، تو از اول شب تا حدودای صبح یکریز داشتی شیر میخوردی، بعد که شیر خوردنت تموم شد، شروع کردی به سکسکه کردن. اولش به نظرم طبیعی بود، اما بعد از گذشت 45 دقیقه که همچنان سکسکه می کردی گفتم وای! دخترم از اوناییه که قراره چند سال سکسکه کنه و تو تلوزیون نشونش بدن. فریاد زدم و پرستار رو صدا کردم و گفتم سکسکه ی دختر من بند نمی آد دکتر رو خبر کنید. پرستار خندید و ... .خلاصه چنان حس مادرانه ی شدیدی در من ایجاد شد که احساس میکردم پاره ای از وجودم که نه چیزی بسیار با ارزش تر از وجودم هستی، اینطور شد که اومدی شدی قند و نبات و شکلات مامان و بابا.

البته دلم می خواد که از خودم تشکر کنم (تعجب نکنی ها) و یه خسته نباشی جانانه به خودم بگم، البته این به خاطر تو نیست، چرا که مراقبت کردن از تو کوچکترین زحمتی برای من نداشت و به این خاطر هم اصلا خسته نیستم، بلکه بخاطر مواقع دشواری بود که برام پیش اومد و خداوند بزرگ به خاطر وجود تو دست رحمتش رو یکبار دیگر به طرف من دراز کرد و این توان رو به من داد که اونها رو پشت سر بذارم.

الان تو کنارم خوابیدی، یک خواب کودکانه، خوابی که شاید برای ما بزرگترها فقط یک خاطره شیرین از اون مونده باشه، شاید چیزی شبیه به خواب بعد از ظهر تابستونهای گرم زیر کولر خنک، نمی دونم . . . .

آرزوی من و بابا این هست که بتونیم روزهای کودکی خوبی رو برات بسازیم تا توش بتونی بریزی، بپاشی، بشکنی، بخندی، قهرکنی و خلاصه هر کودکانه ای که داری انجام بدی و شاید بخاطر تغییر زمانه نتونیم اون روزهای کودکی خودمون و اون نوع از آرامش و آغوش پدر و مادر و لذت مادری که همیشه توی خونه منتظر ما بود و بوی استانبولی پلوش از در خونه دلمون رو گرم میکرد و خیلی چیزای دیگه رو برای ایجاد کنیم، اما این قول رو بتو میدیم که همیشه بهترین کاری که یه پدر و مادر خوب باید انجام بدن رو انجام بدیم.

 

* البته محققین تغذیه و پزشکان متخصص زنان آبمیوه ها و غذاهایی که بابات برای مامانت هر روز تهیه میکرده و به زور بهش میداده و میخورده رو در این معجزه بی تاثیر ندونستن.

** این حس رو مادرت قبلا خیلی زیاد تجربه کرده بود.

*** دخترم اگه یه موضوع رو بهت بگم باور نمیکنی ولی شب قبل از به دنیا اومدنت تا امروز که یک ساله شدی آخرین شبی بود که مامانت پشت سر هم تونسته 3 ساعت بخوابه و بدون استثنا تمام شبها کنارت بوده و حداقل هر 2 ساعت یکبار بیدار شده. ممکنه باور کردن این موضوع سخت باشه که زنی که صبح ساعت 7 باید بره سر کار شب رو اونجوری بخوابه و حتی ممکنه کاری غیر منطقی به نظر برسه ولی حاصل این فداکاری مادرت بوده که بدون اغراق بعد از گذشت یک سال من و مامانت فقط 2 بار صدای گریه ی تو رو شنیدیم اونم یک بار موقع واکسن زدن و یک بار هم من 3 ماهگی یواشکی بهت سن ایچ داده بودم که دل درد گرفته بودی و البته بعد از 5 دقیقه گریه کردن ساکت شدی. و حتی امشب که برای یاد دادن شمع فوت کردن (برای جشن تولدت) برات شمع روشن کرده بودم و دستت رو زدی به شعله تازه خاموش شدهی شمع و دور انگشتت کاملا پارافین مایع داغ چسبید و انگشتت قرمز شد، بجای گریه کردن با تعجب ما رو نگاه می کردی و ساکت شده بودی.

 

اینم چند تا عکس از مهلا خانم عزیز در حالت های مختلف:

 

مهلا خانم در حال خواب در ۴ روزگی

 

 مهلا خام در حال ریخت و پاش و صرف صبحانه در ١٠ ماهگی:

 

 

 

مهلا خانم در حالی که آماده شده بره مهمونی خونه عمو مهدی و خاله مینا در ١١ ماهگی:

 

 

مهلا خانم در حالی که منتظر اومدن مهمونه در ١١ ماهگی:

 

 

مهلا خانم در حال حرکات آکروباتیک و پیاد هشدن از اسباب بازی خودش بدون کمک والدین در ١ سالگی:

 

  مهلا خانم در حال شیطونی کردن و دست زدن در یک سالگی:

اینم یک عکش افتخاری از مراسم خداحافظی با عمو احمد و خاله مریم به اتفاق عمو مهدی و خاله مینا و بابا و مامانت:

پایان.

 

 



 
دخترم مهلا، یه نامه دیگه در مورد خودشناسی
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸  

چند روز پیش با مامان طاهره و تو رفته بودیم رستوران. میز پشت سری ما یه دختر و پسر جوان نشسته بودند که از صحبت هاشون معلوم بود در مرحله آشنایی هستند. میزهامون اونقدر به هم نزدیک بود که ما ناخواسته متوجه حرفهاشون می شدیم. البته بعد از چند دقیقه خود خواسته به حرفهاشون گوش میکردیم و با مامان طاهره تجزیه و تحلیل می کردیم.

من و مامان طاهره، تقریبا تو خیلی چیزها بجز چند موضوع خیلی جزیی با هم اتفاق نظر داریم و مثلا درمورد کلیاتی مثل نحوه زندگی، تربیت بچه، آینده، ایمان، اخلاق و چیزهای کلی از این قبیل با هم نظراتمون یکیه.

اما چیزی که تو باید بدونی اینه که اعتقادات مشترک نمیتونه برای یک زندگی کافی باشه. همین الان که داشتم اینو مینوشتم به این فکر کردم که شاید این چیزایی که بعضی ها به عنوان اعتقادات میگن فقط حرف باشه و بهش اعتقاد نداشته باشن اما فرقی نمیکنه چه اعتقاد داشته باشن چه نداشته باشن و فقط حرف بزنن در هر صورت برای زندگی کافی نیست. می دونی چرا این حرف رو میزنم؟

چیزی که باعث شده من و مامان تو بتونیم به خوبی در کنار هم زندگی کنیم اینه که علاوه بر افکار و اعتقادات در مورد رفتارهامون هم تا حدود زیادی با هم موافقیم و تفسیر ما از شرایط مختلف مثل همه.

بهتره یه کم برگردیم به حرفهای اون دو نفر تو رستوران. فکرمیکنی اون دو نفر در مورد چیزایی که دوست داشتن چی میگفتن؟

یکیشون میگفت: من دوست دارم شاد زندگی کنم، دومی میگفت اتفاقا من هم دوست دارم خیلی شاد زندگی کنم.

دوباره یکیشون میگفت: من کلا آدمی هستم که دوست دارم با همه خوب باشیم و رفت و آمد داشته باشیم. دومی می گفت من هم همینطور.

یکیشون میگفت: من می خواهم تو رو خوشبخت ترین آدم دنیا بکنم و همه ی تلاشم رو میکنم که تو رو خوشبخت کنم. اون یکی می گفت من هم همه ی تلاشم رو میکنم که تو تو زندگی احساس خوشبختی کنی.

دخترم، مهلا، ممکنه بعضی از این حرفهایی که اون دو نفر زدن و شنیدن ناشی از کم تجربگی اونا تو زندگی باشه، ولی قسمت مهمش مربوط به اینه که اونا خودشون رو هم درست نمیشناسند.

برمیگردیم به بحث خودشناسی، دخترم یادته تو یکی از نامه هام در مورد این برات نوشتم که تفاوت بین رفتار و افکار خیلی مهمه؟ اینجا شاید بهتر بشه این موضوع رو تشریح کرد. اون دو نفر در واقع در افکار با هم اشتراک دارن. این همون اعتقاداته. اما رفتار یعنی اینکه این افکار رو چطوری در مصداق های مختلف پیاده کنیم. و اینجاست که تفاوت ها و اختلاف ها آشکار میشه.

وقتی در موقعیت های مختلف تفسیر آدما با هم فرق میکنه با یک دیدگاه، دو نفر رفتارهای متفاوت از هم نشون میدن و بعد حاصلش اینه که دو نفر برای همدیگه متناقض جلوه میدن و دیگه نمیگن که تو چطوری فکر میکنی بلکه خودشون نتیجه میگیرن که تو عکس اونا فکر میکنی پس...

مثلا وقتی دو نفر معتقدن که دوست دارن شاد زندگی کنن بعد یکی از اون دو نفر معتقده که شاد زندگی کردن یعنی اینکه مسافرت رفتن تنهایی و به نظر اون یکی شاد بودن یعنی مسافرت رفتن با دوستان و فامیل (تازه این اختلاف خیلی کمه ممکنه اون یکی معتقد باشه شادی یعنی مطالعه و درخونه موندن، به همین کوچکی و سادگی) اونوقت حاصلش این میشه که هر کدوم در چشم اون یکی آدمی به نظر میرسه که اصلا دوست نداره شاد زندگی کنه و مثلا این یکی به اون یکی میگه تو اصلا وقتی با هم هستیم خوشحال نیستی فقط با دیگران شادی و اون یکی به این یکی میگه تو آدم تنهایی هستی و اصلا تو جمع احساس شادی نمیکنی و هر کدوم به اون یکی انگ میزنه.

میبینی دخترم آدم بجای اینکه به افکار و اعتقاداتش بپردازه بهتره ببینه که رفتار و اعمالش در دیدگاه دیگران (البته تا حدی) چه دیدگاهی ایجاد میکنه. حالا ممکنه اون دیگران مثل همسر و خانواده مهم باشن ولازم باشه که آدم حتی رفتارش رو برخلاف اعتقاداتش تغییر بده تا اونا احساس خوبی داشته باشن یا دیگران همکاران شرکت هستند که ممکنه تاحدی باید این رفتار تعدیل بشه یا اینکه در شرایطی اصلا نیاز نیست به خاطر دیگران آدم رفتارش رو تغییر بده و میتونه مثل اون چیزی که فکر میکنه درسته رفتار کنه.

دخترم تو کسی رو سراغ داری که معتقد باشه کلاه سر دیگران گذاشتن، دروغ گفتن، غیبت کردن، خسیس بودن، ولخرج بودن و ... خوب باشه؟ اما چرا اکثر آدما این رفتارها رو نشون میدن؟ چون اونا فکر می کنن مردم اونا رو مثل افکارشون میشناسن در حالی که در مورد آدما از روی رفتارشون در موقعیت های مختلف قضاوت میشه. دخترم راستش وقتی میخواستم این نامه رو برات بنویسم می خواستم در مورد تربیت فرزند برات بنویسم چون الان که تو 6 روز دیگه مونده تا یک ساله بشی چیزهایی در رفتار تو دیدم که خیلی برام عجیبه و در مورد تربیت فرزند فرضیات قبلیم تقویت شده اما نمیدونم چرا این مطالب رو برات نوشتم.

انشاء الله تو نامه بعدی برات در مورد تربیت فرزند مینویسم.



 
دخترم، در هر موضوعی به بعضی چیزها فکر نکن
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  

مهلای من، از اینکه این نامه رو دارم خیلی دیر برات می نویسم حتما منو می بخشی. البته عمو احمد این روزا داره شلوغ کاری میکنه که این زمانها برات راحت تر سپری بشه، یه جمله هم به عمو احمدت بگم که تجربه های بابات ته نکشیده، من به خودم قول دادم که هر تجربه ای رو وقتی دوباره برام اتفاق می افته برات بنویسم برای همین نمی خوام از حافظه ام برای بنویسم تا تاثیرش بیشتر بشه.

بگذریم . . .

چند روز پیش خبری شنیدم که یکی از دوستای قدیمی دانشگاه از همسرش جدا شدن. با اینکه هر دو از خانواده های نسبتا مذهبی و سنتی و پایبند به اصول و اخلاق هستن. وقتی کمی در مورد جزییاتش تحقیق کردم فهمیدم که دلیل اصلی جداییشون مسایلی بوده که در 99 درصد زندگی ها هست. ولی اونا بجای گذر کردن وفراموش کردن و بی توجهی به اون، خواستن اون مسایل رو ریشه یابی کنن و به قول خودشون حلش کنن و در نهایت البته کاملا دوستانه و توافقی از هم جدا شدن.

در این قضیه ناگهان یاد حدیثی از حضرت علی افتادم که می فرمایند (به این مضمون): در شناخت خداوند به ماهیت خدا فکر نکنید (اینکه خدا چیست، چگونه است، قبل از بودنش و ...) که به کفر می انجامد.

این گفته خیلی گفته مهمی است، اگر به عمق آن بیاندیشیم، می توانیم نتیجه مهمی بگیریم، در مهمترین مسئله زندگی یک انسان که ایدئولوژی و در راس اون خداست، نباید به برخی مسایل فکر کرد و باید از اون گذشت، حالا چرا در مسایل دیگر روزمره زندگی ما انسانها نمی خواهیم از بعضی مسایل بگذریم.

شاید مثال زدن در این مورد خیلی مشکل باشه و بیشتر به سطح فکر و آگاهی خود افراد برگرده و در واقع فهمیدن اینکه در هر موضوعی به چه قسمتهایی نباید فکر کرد خودش نیاز به نکته بینی و تجربه و دقت نظر داره ولی سعی میکنم با بازتر کردن موضوع کمی اونو برات روشن تر کنم.

ببین دخترم، مثلا من یک شرکت مهندسی دارم با حدود 20 تا 25 کارمند با در آمد ماهانه بسیار خوب و موقعیت اجتماعی و ارتباطات عالی و شرایط کاری مهم و پر مسئله به طوری که به زور می تونم روز جمعه ره برای خودم تعطیل کنم و حتی بیشتر جمعه ها رو هم یا ماموریتم یا سر کار یا به فکر کار. یک انسان در سن من (حدود 30 سال) چقدر باید زحمت بکشه تا چنین موقعیتی رو ایجاد کنه؟ از طرف دیگه یک زندگی خانوادگی کامل، همسری مهربان و فداکار و دختر گلی مثل تو. حالا اگه در چنین موقعیتی انسان مجبور بشه تمام اینها رو رها کنه و بجز خانواده ( که همیشه در کنار آدم هستن) همه ی چیزهای دیگرش رو، شرکت، موقعیت، کار، در آمد حتی رفاه خانواده رو از دست بده و بره سربازی. به نظر تو اگه آدم بخواد به این مطالبی که گفتم فکر کنه و از همه بدتر در سربازی با افرادی هم ردیف بشه که بزرگترین آرزوشون با مدرک لیسانس یا فوق لیسانس اینه که برم پیش پسر عمه شون مغازه کفش فروشی بزنن، و در موقع شنیدن این حرفها به اون موضوعات بالا فکر کنه، ایا می تونه یک لحظه دوام بیاره و با روحیه ای که پیدا میکنه از نظر دوستان جدیدش در سربازی به جز یک انسان دیوانه جلوه میکنه؟

پس به نظر تو بهترین راه این نیست که به این مسایل فکر نکنه؟ حتما وقتی به سن من برسی آدم های زیادی رو دیدی که در گذشته باقی موندن و همیشه از چنین و چنان بودن خودشون صحبت می کنن ولی در حال حاضر هیچی ندارن. میدونی چرا اون آدما اونطوری شدن، چون نتونستن در زمان حال به چیزایی که نباید فکر کنن، فکر نکنند. البته این مسئله ای که گفتم با گذشت و فراموشی فرق می کنه، خیلی از وقتا گذشت کردن از خطاها و اشتباهات خودمون و دیگران و فراموش کردن سختیها و گرفتاریها می تونه راه گشا باشه ولی اساسا این موضوعی که من دارم میگم ربطی به اشتباهات خود و دیگران یا سختی ها و گرفتاریها نداره. در واقع اگر این فکر نکردن به بعضی مسایل رو رعایت نکنی تازه سختی ها و گرفتاریها و یا اشتباهات شروع میشه و بعد از اوناست که فراموشی و گذشت معنی پیدا میکنه.

دخترم امیدوارم تونسته باشم منظورم رو بهت رسونده باشم. مواظب خودت باش. بابای تو.

 

پی نوشت: دخترم دو تا مثال یادم اومد که بهتر دیدم برات بگم، حتما نانوایی رفتی و مراحل و روش پخت نان سنتی رو دیدی، به نظرت اگر آدم موقع نان خوردن به بعضی از جزییاتش فکر کنه می تونه اون نان رو با لذت بخوره، سیستم بهداشتی که نانواها دارن و ... . یا مثلا یه چیزی اخیرا دیدم و اینکه یک دکتر روانپزشک که همش با بچه های مشکل دار و ناقص و الخلق از نظر عقلی سرو کار داشت جرات بچه دار شدن رو نداشت چون می ترسید بچه اش مثل یکی از مریضاش بشه، یعنی به چیزهایی فکر می کرد که نباید فکر می کرد.



 
دخترم تفاوت بین افکار و رفتارت رو بشناس (خودشناسی 1)
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧  

دخترم، این موضوعی که می خوام برات شروع کنم خیلی مهم و طولانیه. فکر نکنم در یکی دو نامه بتونم برات توضیح بدم. در واقع در این موضوع مسایل مخالف هم و در عین حال صحیح زیادی وجود داره. فکر می کنم بهتر باشه اینطوری برات شروع کنم. تو 8 ماهه بودی که تازه 4 دست و پا رفتن رو یاد گرفته بودی. من و مامانت برای اینکه تو رو هم تشویق کنیم و هم سرگرم، باهات مسابقه ی 4 دست و پا می رفتیم. تو هم خیلی لذت می بردی و می خندیدی. یه روز مادرت به یک نکته جالب پی برد:

به محض اینکه ما حواسمون پرت می شد و یک قدم از تو جلو می افتادیم، تو کاملا می ایستادی و حرکت نمی کردی !!

به نظرت این موضوع به ظاهر کوچک اگر شناخته نشه و تحت کنترل قرار نگیره در آینده چه تاثیراتی در زندگی تو خواهد گذاشت؟ یا بگذار یک مثال دیگه برات بزنم، دخترم، من یک سال (سال 78) مسئول مرکز کامپیوتر گروه عمران دانشکده فنی بودم. البته به همراه چند تا از دوستام. خودم فکر میکردم که خیلی با دانشجو ها همکاری می کنم و خیلی از مشکلاتشون رو حتی خارج از وظایفم حل میکنم و فکر میکردم که خیلی در نظر دانشجو ها باید مسئول سایت محبوبی باشم. بعد از یکی دو سال با چند تا از بچه های ورودی 78 دوست شده بودم. می دونی یکی از اونا به من چی گفت؟

در مورد همون سالی که من مسئول سایت بودم گفت: «من و یکی دیگه از دوستام اینقدر از تو بدمون می اومد، چون فقط کارای دوستای خودتو انجام میدادی و ما هرچی میگفتیم مشکل داریم توجه نمی کردی»!!

فکر میکنی من چه حالی پیدا کردم؟ دقیقا عکس اون چیزی که من در مورد خودم فکر میکردم. این دو تا مثال شاید خیلی به هم ربطی نداشته باشند ولی می خوام از مثال دومم یک درس بگیریم برای این نامه. در واقع باید اولین چیزی که در خودشناسی به اون توجه کنی اینه که تو از روی افکار، ایده ها و تصورات خودت در مورد خودت قضاوت میکنی ولی دیگران از روی اعمال تو. بدون اینکه افکار و ایده های تو رو بدونن. بنابراین بدان که بین اون چیزی که خودت فکر میکنی و اون چیزی که در واقع هستی ممکنه خیلی تفاوت وجود داشته باشه. به نظر من خودشناسی واقعی شناختن همین تفاوت هاست.

چه بسا بعضی از خصلت هایی که در مورد خودت فکر میکنی دقیقا عکسش در رفتارت بروز میکنه و در واقع تو عکس اون چیزی هستی که فکر میکنی.

پس یادت باشه که تصوراتی که از خودت داری رو من اسمش رو نمیگذارم خودشناسی، بلکه شناختن تفاوت های بین اون چیزی که هستی (در رفتار) و اون چیزی که فکر میکنی هستی (در افکار) رو من اسمش رو خودشناسی می گذارم و باز باید بدانی که این تفاوت ها به قدری زیاد هستند که گاهی اوقات دوست نداری باورشون کنی و ممکنه بخوای اونا رو ندیده بگیری. پس خودتو برای یک مبارزه ی سخت آماده کن.



 
دخترم سعی کن قوانین طبیعت رو پیدا کنی
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩  

دخترم باید بدونی همونطور که فیزیک قوانین خاص خودش رو داره که نیوتن و دانشمندای دیگه این قوانین رو به نام علوم تجربی کشف کردن، اجتماع و انسان هم قوانین خاص خودش رو داره که بعضی از اونا رو دانشمندا کشف کردن. اما تفاوتی که اجتماع و انسان با فیزیک دارن اینه که وقتی نیوتن صحبت از جاذبه زمین می کنه هرچند که جاذبه یه موضوع اختصاصی برای هر جسمیه و جاذبه بین دو جسم و زمین با هم متفاوته ولی زمین اونقدر نسبت به چیزای دیگه بزرگه که میتونه با اطمینان بگه که شتاب جاذبه زمین 9.8 است و هیچ کس هم ایراد نمیگیره. اما مشکل اینجاست که وقتی میخوای در مورد اجتماع و انسان صحبت کنی همچین معیاری وجود نداره و برای همینه که وقتی یک دانشمند علوم اجتماعی میاد یک حرفی میزنه کلی هم مصداق داره برای نظریش و کلی آدما هم اونو قبول دارن و نظریش رو تو زندگیشون درست و دقیق تجربه کردن در همون حال کلی آدمه دیگه برخلاف اون نظر میدن و یا نظریه اونو قبول ندارن.

برای همین ازت می خوام که در مورد کوچکترین و بزرگترین موضوعاتی که در اطرافت میبینی دقت کنی و سعی کنی فرمول و قاعده ی اونو پیدا کنی. و مطمئن باش اگر فرمولی رو پیدا کردی و چند بار اونو امتحان کردی حتما برای تو اون فرمول صادقه. هرچند ممکنه نتونی اونو برای کس دیگه ثابت کنی یا برای دیگران صادق نباشه.  دخترم  من در زندگیم فرمول های زیادی رو پیدا کردم که به جرات میتونم بگم تمام اونا همیشه درست کار میکردن، اما هیچ وقت اونا رو یادداشت نکردم و برای همین تا وقتی که به موضوع مشابهش برخورد نکنم یادم نمی آد و الان هم نمی تونم برات مثالهای زیادی رو بزنم هرچند معتقدم اگر بزنم هم فایده ای نداره چون تو باید فرمول های خودت رو پیدا کنی، اما 4 تا نکته رو هم یاد باشه:

1- ممکنه خیلی از فرمول های تو برای بقیه هم صادق باشه میتونی اونو به دیگران هم یاد بدی

2- هیچ وقت از این فرمولها برای غلبه به انسانها مخصوصا اگر از تو ضعیف تر باشند استفاده نکن

3- اگه خودت توانایی کشف فرمولها رو نداشته باشی و این موضوع رو در خودت تقویت نکنی یادگرفتن فرمولها به هیچ دردت نمی خوره

4- مهمترین نکته برای کشف این قوانین و فومولها اینه که اول باید خودت رو کامل بشناسی. در مورد شناختن خودت بعدا برات بیشتر توضیح میدم.

حتما دوست داری منظور منو از فرمولها و قوانین طبیعت بدونی. بذار برات دو تا مثال بزنم.

همین مقدمه ای که اول این مطلب برات گفتم خودش یک فرموله. اینکه چرا قوانین انسانی با فیزیک فرق میکنه؟ چرا هر کس باید خودش فرمولهای خودش رو کشف کنه؟ این خودش یک قانونه.

یه مثال دیگه برات بزنم: یه موقع هایی تو اتوبوس یا مترو ایستاده بودم و در کنار من یک صندلی خالی میشد. من سعی کردم ببینم اگر بخوام من کسی باشم که روی اون صندلی بشینم باید چه کار کنم. البته با توجه به اینکه نزاکت، اخلاق و فرهنگ ایرانی رو هم حفظ کرده باشم و به عنوان یک انسان بی ادب شناخته نشم. البته این رو برای این نمی خواستم که حتما ازش استفاده کنم ولی دقت می کردم ببینم قانون و فرمولش چیه؟

خیلی ساده بود. بعد از چند بار دقت کردن دیدم :

کافیه من اولین کسی باشی که به یکی از افراد نزدیکم برای نشستن تعارف می کنم.

ممکنه به نظرت خیلی ساده یا بیمزه باشه که آدم چنین چیزی رو بدونه یا بخواد بهش فکر کنه ولی من خواستم با این مثال میزان توانایی انسان در توجه به اطرافش رو بهت یاد آوری کنم. نمی خوام مطالبم طولانی بشه.



 
دخترم هیچ چیز ارزش غصه خوردن رو نداره
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧  

ما انسانها همیشه از وقوع حوادث بیشتر نگرانیم و غصه می خوریم تا زمانی که یک حادثه برامون اتفاق بیافته. دخترم من زمانی که دانشجو بودم یک دسته کلید داشتم که کلید تمام قفلهای زندگی من توش بود همیشه با خودم فکر می کردم من باید از روی این دسته کلید ده تا درست کنم تا اگر گم شد بدبخت! نشم، یا مثلا همین سالهای اخیر چه شبها که کابوس این رو میدیدم که اگر پدرم فوت کنه چه بلایی سر من می آد، یا همین ماه های اخیر یک هارد 160 گیگا بایت اکسترنال خریده بودم و تمام فایلهای زندگیم رو روش منتقل کرده بودم و اتفاقا همین چند رو پیش داشتم فکر می کردم که باید اطلاعاتم رو روی DVD نسخه پشتیبان تهیه کنم و از اینکه اگه ناگهان این اطلاعات بپره من باید همه ی کارام رو از صفر شروع کنم، دخترم می دونی آخرش چی شد؟

من اون دسته کلیدم رو گم کردم و فکر کردم تمام درهای زندگیم به روی من قفل میشه،

پدرم 2 ماه پیش از دنیا رفت و من فکر کردم دیگه زندگی برام غیر ممکن میشه،

هاردم رو همین امروز صبح اشتباها یه بنده خدایی فرمت کرد،

و . . .

ولی نه درهای زندگی به روم قفل شد، نه زندگی برام غیر ممکن شد، نه الان مجبورم همه چیز رو از صفر شروع کنم.

دخترم سعی کن در زندگی هیچ وقت به اتفاقاتی که ممکنه برات بیافته اصلا فکر نکنی، هرچند احتیاط و آینده نگری شرط عقله ولی اصلا نباید خودتو درگیر احتمالات کنی، دخترم اگه اتفاقی هم برات افتاد اصلا نگران نباش، درست فردای اون روز خورشید دوباره مثل همیشه طلوع میکنه و ساکنان کره های دیگه که دارن زمین ما رو با تلسکوپاشون نگاه می کنن تو رو مثل هر روز میبینند و اونا احساس نمی کنن که برای تو اتفاقی افتاده، خودت هم بهتره همینطور فکر کنی. دخترم من در این 30 سال زندگی اساسا اتفاقی رو به یاد ندارم که بیشتر از 2-3 روز بعد از واقع شدنش ناراحت بوده باشم اما لحظات و ماههای بسیاری رو یاد دارم ککه از نگرانی رویداد حوادث ناراحت و نگران بودم.

دخترم تو هم یه روزی من رو از دست خواهی داد، ولی در اون روز نباید غصه بخوری، فردای اون روز دوباره خورشید طلوع می کنه و همکارات میرن سر کار، مردم تو صف نانوایی و اتوبوس هستند و اگه تو یه همچون روزی یه سر به یکی از ایستگاه های مترو بزنی می فهمی که نه تنها انگار نه انگار که من نیستم بلکه انگار من هیچگاه نبودم. دخترم تو باید در تمام لحاظت زندگی صبور باشی، فقط این طرز تفکر یه آفت داره اونم اینه که باید مواظب باشی که به یه آدم بی خیال و بی مسئولیت تبدیل نشی و یادت باشه درسته هیچ حادثه ای مهم نیست اما یک چیز هست که نباید کم تلقی کنی و باید خیلی خیلی مواظبش باشی چون ناراحتی و غصه اون هیچ وقت فراموش نمیشه و اونم آبروی آدمه. سعی کن تو زندگی هیچ وقت کاری نکنی یا حرفی نزنی که آبروت در خطر بیافته، اگه اینو مواظب باشی دیگه برای هیچ حادثه ای نگران نباش.

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم

                     که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی عفیون



 
در حال بازسازی
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧  

به زودی خواهم آمد...

گفتم که دلم هست به پیش تو گرو

                           دل باز ده آغاز مکن قصه نو

افشاند هزار دل زه هر حلقه زلف

                          گفتا که دلت بجوی و بردار و برو